ابر کوچک

۰
0
ابر کوچک

بعد از باران سنگین و روح‌بخش دیروز، امروز داشتم زیر آفتاب درخشان و آسمان پاک و آبی قدم می زدم که به محل کار برسم. ناگهان در کمال تعجب، متوجه ریزش پراکنده‌ی برف شدم. به آسمان نگاه کردم. ابری آن بالا نبود! معلوم نبود کجای این آسمان دراندشت، لکه‌ی ابری کوچک مشغول بارش است و دانه های برف را سوار بر شانه‌های باد به شهر می‌فرستد.

در دل، این ابر کوچک را تحسین کردم. این ابر نه به تنهایی خویش فکر می‌کرد و نه به حجم کم برفی که دارد. این ابر می‌دانست که باید ببارد. هرچند کم، هرچند کوچک، هرچند تنها … ولی مطمئن و مصمم. من از ابر کوچک درس گرفتم و چه بسا افراد زیادی به این برف که معلوم نیست از کجا آمده لبخند زدند.
شاید هدف آن ابر کوچک و ناپیدا، همین لبخندهای ساده بود.

آن ابر تمام نشد.
آن ابر در من ماند.


  • این آنفلوانزای مهربان

    این آنفلوانزای مهربان!

    هفته‌ی گذشته، همسرم، دخترم و سرانجام خودم به‌ترتیب آنفلوانزا گرفتیم و می‌توان گفت یک هفته‌…
  • به بهانه تولد دخترم

    دخترم امروز چهارساله شد و خداوند را به خاطر این نعمت بسیار بزرگ، هزاران بار سپاسگزارم. برا…
  • ان مع العسر یسرا

    در این روزها و ماه‌ها با حجم زیاد رویدادهای ناگوار چه می‌کنید؟ می‌دانیم که اگر بخواهیم شکا…
مقالات بیشتر درباره‌ی منِ دیگر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *